ناتوردشت

ژانویه 30, 2010 با shabnam sedghi

به ياد جي دي سلينجرعزيز!
ناتوردشت يكي از بهترين كتابهايي هست كه تا حال خوندم. جي دي سلينجر نويسنده آمريكايي و خالق هولدن كالفيد روز چهارشنبه در 91 سالگي درگذشت.
وقتي ناتوردشت رو ميخوني بي شك به هولدن كالفيد علاقمند ميشي. فكر ميكنم كالفيد خيلي شبيه خود سلينجر باشه!
يعني ممكنه بازم يكي مثل سلينجر به دنيا بياد؟ با اون قيافه دوست داشتني و ذهن خلاق!

بادبادكها

ژانویه 24, 2010 با shabnam sedghi

بادبادكها داستان اشخاصي است كه از ميان تمام فجايع و جنايات جنگ جهاني دوم به واسطه اميد زنده بيرون ميايند تا به ديگران نيز بياموزند در بدترين شرايط نيز چيزي است كه به آن متوسل شد و بواسطه آن خود و آرمانهايت رو نجات داد. داستان پسر جواني كه با عشق دختري ميجنگد و زنده ميماند. داستان پير مردي كه با بادبادكهايش بدنبال صلح و دوستي براي مردم است و داستان مردي كه به عشق آشپزي از دوران جنگ عبور ميكند. و هر يك در سرانجام به چيزي كه باورش دارند ميرسند.

زمان گذشت

ژانویه 23, 2010 با shabnam sedghi

كتاب بادبادكها اثر رومن گاري رودارم ميخونم .با بقيه كتابهايي كه ازش خوندم كمكي فرق داره . خداحافظ گاري كوپر رو خيلي دوس داشتم و زندگي در پيش رو.
هنوز فرندز رو تموم نكردم چند تا سريال نديده ديگه هم دارم. اين سريالها آدم رو از كار و زندگي ساقط ميكنن.
دلم يه تئاتر خوب ميخواد. چهارشنبه قرار بود بريم رقص زمين رو ببينم كه بعد از كلي تو صف وايستادن بليط گير نيومد. و برنامه چهارشنبه منتهي شد به يك نشست زنانه و مراسم نخودچي خورون و كله پاچه آقايونو بار گذاشتن.
چند روز پيشا تصميم داشتم براي فراموش كردن غصه هاي ابلهانه خودم يه سر برم هائيتي و لي چون هنوز اين اتفاق نيافتاده پس كماكان مينونم غر بزنم و به غصه هاي ابلهانه خودم فكر كنم.
يه سال ديگه گذشت و من هنوز دارم به ريش زندگي ميخندم كه هيج جوري نميتونه منو از رو ببره.
چگونه نا تمامی قلبم بزرگ شد
و هيچ نيمه ايي اين نيمه را تمام نکرد !

سفر

دسامبر 28, 2009 با shabnam sedghi

براي من سفر فارغ از جنبه تفريح و خوشگذراني جنبه آموزشي نيز داره. تمام اون چيزي كه ممكنه مدتها طول بكشه تا از تو كتابها يا باقي وسايل ارتباط جمعي و آموزشي ياد بگيري در طول چند روز ميتوني بفهمي و تجربه كني. خوانده ها و شنيده ها هيچگاه مثل ديدن و لمس كردن واقعيات نميتونه به افزايش آگاهي آدم كمك كنه. بخصوص وقتي جايي زندگي ميكني كه هيچ رسانه قابل اعتمادي وجود نداره بهتره از هر فرصتي براي سفر استفاده كني تا واقعيات زندگي برات آشكار بشه و چه بهتركه اين سفررا از سرزمين خود آغاز كني!

 

Friends

دسامبر 19, 2009 با shabnam sedghi

يكي از چيزهايي كه تو زندگي ميتونه مايه دلگرمي  باشه اينه كه در برابر هر آدم شروري كه ميخواد به تو آسيب برسونه يه آدم خوب هم وجود داره كه ميتونه لبخند به روي لبهات بنشونه!

روز چهارشنبه بعد ازيك روز كاري بد تنها چيزي كه تونست حالمو بهتر كنه ديدن سريال Friends  بود.

از طريق همين تريبون از يك دوست خوب كه اين سريال رو در اختيار اينجانب گذاشت كمال تشكر و قدرداني را دارم.

 

تنبلي كه شاخ و دم نداره!

دسامبر 9, 2009 با shabnam sedghi

نه كه فكر كنين تو اين چند وقتي كه مطلب جديد ننوشتم هيچي كتاب نخوندم يا فيلم نديدم نه! واقعيت اينه كه كمي تا قسمتي تنبلي كردم و نتونستم اينجا رو بروز كنم. اميدوارم زود از اين رخوت دربيام و بتونم مطلب جديد بدرد بخوري بنويسم.

عامه پسند

نوامبر 5, 2009 با shabnam sedghi

يكسري كتابها هستند كه برام حكم دستنامه دارند. و هر كدومشونو بارها و بارها خوندم مثل شازده كوچولو كه تمام ترجمه هاش رو بارها و بارها خوندم. يا كتابها ي براتيگان كه هر كدوم رو چند بار خوندم و فكر ميكنم بازم بخوام اين كارو بكنم. چارلز بكوفسكي هم از اين دست نويسنده هاست كه نميشه كتابش رو خوند و كنار گذاشت هميشه بايد دم دستم باشه تا هر از گاهي بهش رجوع كنم. عامه پسند با ترجمه روان و زيباي پيمان خاكسار آخرين رمان بكوفسكي شاعر و نويسنده آمريكايي است كه در سال 1994 منتشر شد. درست چند ماه قبل از اينكه با زندگي خداحافظي كنه.

پس از تاريكي

اکتبر 4, 2009 با shabnam sedghi

پس از تاريكي/هاروكي موراكامي

 حرف زدن درباره بعضي داستانها راحت نيست يعني دقيقا نميتوني بگي چه برداشتي از كتاب داشتي يا اينكه چه تاثيري در ذهن گذاشته. پس از تاريكي از اين دست داستانهاست. ميشه گفت(نقل از پشت جلد) :” رمان كوتاه و ساده اي است و طبعا بسيار روان و خوشخوان”.

فقط ميتونم اين چند نكته رو درباره كتاب بگم :

- تمام كتاب رو پشت سر هم و در يك روز خوندم.

- بعد از اتمام داستان حس خوبي داشتم.

 - قسمتي از عادات شخصيتهاي داستان برام تازگي داشت.

لاست

اکتبر 3, 2009 با shabnam sedghi

تمام پنج فصل سريال لاست رو ديدم. و مثل اكثر كسايي كه اين سريال رو ديدن معتقدم بسيار جذاب بود. ولي آخراش ديگه داشت اعصابم بهم ميريخت وقتي كه از اول سريال همه در صدد قدرت نمايي بودن و اينكه در حال خنثي كردن يك توطئه يا از بين بردن يك فاجعه داشتن همديگه رو ميكشتن.

 نميدونم چرا وسط يه جزيره به اون زيبايي براي حرف زدن باهم ديگه مرتب اسلحه به روي هم ميكشيدن! و مسخره تر اينكه براي اينكه جلوي كشته شدن عده‌ايي رو بگيرن يك عده ديگه رو به قتل ميرسوندن. آيا واقعا رسالت بشر اينه كه عدالت رو به اين شكل برقرار كنه يا اينكه از تمام چيزهاي خوبي كه تو اين دنيا وجود داره استفاده كنه و لذت ببره و صد البته به ديگران اگر ميتونه كمك كنه يا حداقل كمتر آسيب برسونه.

اوايل سريال كه شديدا جذب صحنه‌هاي هيجان انگيز و ماجراهاي شگفت انگيز داستان بودم ولي تو قسمتهاي آخر به اين فكر ميكردم كه شايد نبايد زياد براي تغيير چيزي تلاش كرد يعني بهتره خيلي خودمونو براي رسيدن به چيزي با آب و آتيش نزنيم و از لحظه هاي كه درش هستيم لذت ببريم حالا هر كجا كه ميخواد باشه.

باز هم اورول

سپتامبر 26, 2009 با shabnam sedghi

 دختر كشيش

دختر كشيش، سرگذشت دروتي دختر تنهايي است كه در يكي از شهرهاي كوچك  انگليس به همراه پدر متعصب و سخت گيرش زندگي ميكند. او كه دچار روزمرگي و درگير يك سري باورهاي غلط و متعصبانه است زندگي خود را بگونه ايي كسالت بار ميگذراند تا اينكه دچار فراموشي ميشود. بگونه ايي كه تمام گذشته خود و اينكه كيست را فراموش كرده و زندگي جديدي را در آوارگي شروع ميكند. زندگي كه همرا با تجربيات جديد و آشنايي با افراد جديد و از دست رفتن تمام باورهاي مذهبيش است. ولي بعد از بازگشت حافظه و برگشت به شهر خود در حالي كه قلبا به اعتقادات فبلي خود ايماني ندارد ولي جرات تغيير زندگي خود را پيدا نميكند و همچنان غرق در تكرار گذشته باقي مي ماند.

شايد تنها راه پيدا كردن خود فراموش كردن چيزي باشد كه در دوره ايي از زندگي به اجبار به ما داده شده است و اندكي شجاعت كه بتوان با آن به خود واقعي خود رسيد.

من هنوز نميدونم چطوري ميشه تو شهرهاي كوچيك زندگي كرد طوري كه اسير خرافات، تعصبات، و روزمرگي نشد هر چند اين مشكلات كما بيش گريبان ساكنين شهرهاي بزرگ رو هم رها نكرده ولي بدليل حجم بزرگ مشكلات كمتر خودشو نشون ميده.